109

 

خوبیا به نظرم خیلی به بدیا مدیونن...

108

 

برگ آخر را سبز نقاشی کن.

من از پاییز بیزارم...

107


به دخیل مانی دل،

میمانی همانجا که گره خورده ای،

میمانی تا ابد، ولی حاجت نمیگیری.

106


نمی آیم.

پ.ن. آخر اشکهایم امشب، آبروداری نمیکنند.

105

 

خاطرت را من بر نمیتابم و فراموشیت را خاطرم.

104

 

"ملت ما اهل تجاوز به هیچ ملتی نیست"

پ.ن. بعله... ما اصولا همه چیزو بین خودمون حل میکنیم!

103


شهرآشوب بودم شهر بی تو را،

حالا ...

دل آشوب من شده همان شهر.

102


گواه من، رد خون خشکیده ست روی آینه ی شکسته. باورش با تو!


101


یه وقتایی، بعد یه تغییر، بعد یه بحران، یا شاید اصلا همینطوری،--مردم از بس پی دلیل گشتم واسه همه چی!-- یهو چشاتو وا میکنی میبینی چند وقتیه شدی مصداق عینی آدم بده ی ذهنت. یا حد اقل اونی که هیشوقت ازش خوشت نیومده. همون کارایی رو میکنی که شاید دلیل اون خوش نیومدنه باشه. همون حرکت هایی که اگه کسی میکرد میرفت رو نروت.

بد میشه حالت. از خودت بیزارتر میشی. فکرت درگیر میشه. میری تو سایه، سعی میکنی خودتو جمع و جور کنی. لا اقل بشی همونی که کمتر بدت میومد ازش. مواظب حرفات میشی. مواظب حرکاتت. گندم میزنیا یه وقتایی ولی هر طوری هست جمع و جورش میکنی. نمیدونم سخته گفتنش. شاید باید همه ی "تو" هاشو "من" می­نوشتم. شاید فقط واسه خودم پیش میاد اصلا.

بعدش که برگشتم و شدم خود قبلیم، باز ذهنه درگیره. درگیر اینکه من اصلا کدومم؟ خود الانم یا اون خودی که اینقدر دستپاچه ام کرده و الان رفته چپیده تو سایه؟ یه وقتایی فک میکنم شاید از بعضیا بدم میاد چون اون رفتاریو دارن که من خودمو ازش منع میکنم. خلاصه که این شایدا رو مخه. بد جوری هم...

پ.ن. نیستم چند روزی در همین راستا!

پ.ن. میخواستم کامنتدونی این پستو ببندم، ولی حالا که فکرشو میکنم میبینم  واقعا حیفه نظرتونو ندونم! حداقلش دستم میاد که اینا اصولا هست یا فقط توهمه!

100

 

پوچ...

مثل توهم طعمه ای که دام را قربانگاه می­انگارد...

99

 

تو سعادت آبادم خبر از سعادت نبود...

98

 

ـ غذاتو بخور.

ـ نه

ـ بخور مامان... بخور که بزرگ شی. قد من شی.

ـ نمیخولم. من نخولم... توام نخول... که تو کوچیک شی. قد من!

پ.ن. تازه داشتم با خودم زمزمه میکردم که نه فکر کنی خبر خاصیه تو این ارتفاع! انگار خودش میدونست!

 

97

 

تعلیق و تعلّق که همینطور دیمی از یه ریشه نشدن...

پ.ن. اعجار خاطر توست.