109
خوبیا به نظرم خیلی به بدیا مدیونن...
برگ آخر را سبز نقاشی کن.
من از پاییز بیزارم...
به دخیل مانی دل،
میمانی همانجا که گره خورده ای،
میمانی تا ابد، ولی حاجت نمیگیری.
نمی آیم.
پ.ن. آخر اشکهایم امشب، آبروداری نمیکنند.
"ملت ما اهل تجاوز به هیچ ملتی نیست"
پ.ن. بعله... ما اصولا همه چیزو بین خودمون حل میکنیم!
شهرآشوب بودم شهر بی تو را،
حالا ...
دل آشوب من شده همان شهر.
گواه من، رد خون خشکیده ست روی آینه ی شکسته. باورش با تو!
یه وقتایی، بعد یه تغییر، بعد یه بحران، یا شاید اصلا همینطوری،--مردم از بس پی دلیل گشتم واسه همه چی!-- یهو چشاتو وا میکنی میبینی چند وقتیه شدی مصداق عینی آدم بده ی ذهنت. یا حد اقل اونی که هیشوقت ازش خوشت نیومده. همون کارایی رو میکنی که شاید دلیل اون خوش نیومدنه باشه. همون حرکت هایی که اگه کسی میکرد میرفت رو نروت.
بد میشه حالت. از خودت بیزارتر میشی. فکرت درگیر میشه. میری تو سایه، سعی میکنی خودتو جمع و جور کنی. لا اقل بشی همونی که کمتر بدت میومد ازش. مواظب حرفات میشی. مواظب حرکاتت. گندم میزنیا یه وقتایی ولی هر طوری هست جمع و جورش میکنی. نمیدونم سخته گفتنش. شاید باید همه ی "تو" هاشو "من" مینوشتم. شاید فقط واسه خودم پیش میاد اصلا.
بعدش که برگشتم و شدم خود قبلیم، باز ذهنه درگیره. درگیر اینکه من اصلا کدومم؟ خود الانم یا اون خودی که اینقدر دستپاچه ام کرده و الان رفته چپیده تو سایه؟ یه وقتایی فک میکنم شاید از بعضیا بدم میاد چون اون رفتاریو دارن که من خودمو ازش منع میکنم. خلاصه که این شایدا رو مخه. بد جوری هم...
پ.ن. نیستم چند روزی در همین راستا!
پ.ن. میخواستم کامنتدونی این پستو ببندم، ولی حالا که فکرشو میکنم میبینم واقعا حیفه نظرتونو ندونم! حداقلش دستم میاد که اینا اصولا هست یا فقط توهمه!
پوچ...
مثل توهم طعمه ای که دام را قربانگاه میانگارد...