96
درونت که جنگ باشد...
چه فرقی میکند؟
هر طرف که ببرد...
هر طرف که ببازد...
تو پاره پاره ای.
درونت که جنگ باشد...
چه فرقی میکند؟
هر طرف که ببرد...
هر طرف که ببازد...
تو پاره پاره ای.
باشه. هر طور صلاح میدونی. درکت میکنم عزیزم.
هه! مگه کار دیگه ای هم میتونی بکنی؟
آره! ولی فقط همین ازم انتظار میره عزیزم!
وقتی بدانی خانه ی دوست کجاست و باز...
پای رفتنت لنگ باشد.
خسته ام از یار و دردش نیز هم...
محال اندیشیه اگه بخوام درمانم رو به خودم واگذار کنی؟
پ ن.مخلصیم به هر تقدیر...
نه... واقعا میخوام بدونم اینایی که امر فرمودن این عکسا رو بچسپونن رو پاکتای سیگار، مطمئنن ماهایی که سیگار نمیکشیم اینقدر شکل قلب و ریه مون با اونایی که میکشن فرق داره؟!
همیشه
فرار از احساسات داغ و خزیدن زیر سایه ی منطق بهم احساس امنیت داده...
اینقدر که کم کم از اون ور بوم افتادم و از غیر عادی بودن این امنیت ترسیدم!
نه و آره جفتش سختی داره. یکی اولش... یکی آخرش!
من و تو و خدا هم نداره انگار!
پ.ن. قبول ندارم که با این همه مسئولیتی که داری واست سختی تعریف نمیشه...
تلخی هم که میکنم میگی تو تلخت گواراتره! آخه این شد حرف؟!
پ.ن. من زبونتو نمیفهمم. تو بفهم مال منو.
گل آلودم...
ولی تو حالا ماهی نگیر فدایت شوم...
هر چند وقت یه بار...
یه آهنگ و ۲۴ ساعت بیخوابی و تو ...
پ.ن. ته سیگارو شنیدین؟!
انگار تو این دنیا تاوان نخواستن از اون چیزی که باید فدای خواسته هات بکنی سنگینتره...
نمیخوام... چطور حالیت کنم؟
وقتی ده خشتت تو دست آخر چهاربرگ میره دستخوش کاغذ رنگیای یکی دیگه...
از دار دنیا... جز تو هم دارم یه چیزایی...
که همشون سر هم به یه تار از اون موهای فرفریت نمی ارزه البته...
روزت مبارک ساقی مادر...